یک روز صبح تازه در مغازه جواهر فروشی ام را باز کرده بودم که مردی با شتاب فراوان زنگ در مغازه را فشرد. در را بازکردم و یک مرد شتابان و عجول گفت: خیلی فوری یک جفت گوشواره الماس می خوام ! من هم به ...
ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ایلیاد در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 و ساعت
11:57 |
